تبليغاتX
ديوانگان حسين (عليه السلام) كاشان

سبقت خديجه بر اسلام .2
سومين تلاشى كه برخى از ناآگاهان كرده اند اين است كه مى گويند: نخستين كسى كه از زنان اسلام آورد، خديجه همسر پيامبر بود و نخستين كسى كه از مردان به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد، على بود.
ما منكر فضايل حضرت خديجه كبرا نيستيم ؛ چرا كه اين بانوى فداكار بزرگترين خدمت را به عالم اسلام و همچنين به شخص پيامبر تقديم كرد. اما اين بدان معنا نيست كه تمام سخنان پيامبر را ناديده گرفته و يا آنها را در اين باره توجيه كنيم .
عايشه دختر ابوبكر از پيامبر نقل كرده كه فرمود:
يا عائشه دعى لى اءخى فانه اءول الناس اسلاما ؛  اى عايشه ، برادرم را بخوان كه اوست نخستين فرد از مردم كه مسلمان شد. عمر بن الخطاب نيز از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه فرمود: يا على اءنت اول المسلمين اسلاما ابن عباس از پيامبر نقل كرده كه فرمود: على اءول من آمن بى و صدقنى  على نخستين كسى است كه به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد.
در صورتى كه خديجه اولين مسلمان بود، پس چرا پيامبر صلى الله عليه و آله ، على را اولين مسلمان ، اعم از زن و مرد معرفى مى كند؟!
3. اسلام پيش از بلوغ على عليه السلام
تلاش ناموفق ديگرى كه در اين زمينه شده تا به خيال خود ارزش اسلام على را پايين بياورند اين است كه مى گويند: درست است كه مى گويند او نخستين مسلمان بوده ، اما وى هنگام مسلمان شدن هنوز به حد بلوغ 0نرسيده بقود. ابن البيع در كتاب معرفة الصول الحديث مى نويسد: لا اءعلم خلافا بين اءصحاب التواريخ اءن على بن ابى طالب اول الناس ‍ اسلاما و انما اختلفوا فى بلوغه ؛  من هرگز علم به خلاف در بين تاريخ نگاران ندارم ؛ چرا كه همه آنها بر اين نظرند كه على بن ابى طالب نخستين فردى است كه اسلام آورد، اما در اين با هم اختلاف دارند كه آيا وى در آن موقع به بلوغ رسيده بود يا نه ؟
اين اختلاف روشنگر اين است كه گويا براى اسلام وى پيش از بلوغ چندان ارزشى قائل نيستند؛ در حالى كه اگر كم ترين توجهى داشته باشند خواهند دانست كه اين سخن طعن به رسول الله است . چرا كه اين پيامبر بزرگوار اسلام بود كه على را به اسلام دعوت كرد و على نيز پذيرفت .
ديگر آنكه : اين تلاشگران ناموفق ، چيزى بيان كرده اند كه اگر اندك توجهى داشتند آن را بيان نمى كردند، چون ايمان على در حال كودكى و پيش از بلوغ ، يكى از فضائل بسيار بزرگ او به شمار مى آيد.
و در اينجا برخى همانند شافعى براى فرار از مشكل گفته است : به اين دليل ما حكم به اسلام على كرديم كه چون پايين ترين حد بلوغ ، نه سال است . و برخى نيز با بالا بردن سن امام على عليه السلام اسلام وى را در پانزده سالگى دانسته اند؛  در حالى كه همه مى دانيم اسلام وى پيش از بلوغ بوده و اثر اين تلاشها جز رسوايى براى دشمنان على عليه السلام چيز ديگرى به دنبال ندارد.
ب . بت شكنى على عليه السلام
تاريخ عالم هستى دو چهره مقدس را به خاطر سپرده است كه به رغم سختيها و مشكلات موجود، رمز عبوديت كفار را در هم شكسته و بت شكن نام گرفته اند. نخستين آنها حضرت ابراهيم خليل الرحمان بود كه كه در جوانى با اين كار خويش دشمنان خدا را به خشم آورد. آنها نيز براى انتقام گرفتن از اين جوان ، تمام امكانات خود را فراهم ساختند و با بر افروختن آتشى بسيار عظيم او را در آتش انداختند تا به خيال خود انتقام سختى از ابراهيم بت شكن و خدا پرستان گرفته باشند. اما به اراده پروردگار، آتش بر او گلستان شد و ابراهيم از اين آزمايش بزرگ سرافراز بيرون آمد. دومين و آخرين چهره اى كه در كودكى و نوجوانى دست به بت شكنى زد، امير مؤ منان ، على بن ابى طالب بود. در اين راستا اگر چه تاريخ بسيارى از افتخارات او را از روى عمد به دست فراموشى سپرد، اما هرگز نتوانست بر اين ماجرا پرده پوشاند و اين خاطره شگفت انگيز را از خاطره ها محو گرداند. تاريخ نگاران ، اين ماجراى بسيار مهم را در چند نوبت براى على بن ابى طالب عليه السلام ثبت كرده اند.
در دوران كودكى .1
قطب راوندى مى نويسد: روزى ابوطالب به همسر خود، فاطمه بنت اسد گفت : على را - كه در آن روزگار كودك بود - ديدم كه بتها را مى شكند؛ پس ترسيدم كه كفار قريش به اين مسئله پى ببرند
.
فاطمه در پاسخ گفت : كار بسيار عجيب و شگفت انگيزى انجام داده ، اما عجيب تر از اين را براى تو بگويم و آن روزى بود كه از كنار همان بتهايى كه آويزان كرده بودند مى گذشتم و على در شكمم بود. پس به وسيله دو پاى خود از درون بر شكمم فشار آورد كه به آن بتها نزديك نشوم و از راه ديگرى عبور كنم ؛ اگر چه من هرگز آن بتها را پرستش نمى كردم ؛ بلكه مى خواستم به طواف خانه خدا بپردازم .
دوران نوجوانى. 2
نوبت دوم در دوران نوجوانى و در مكه مكرمه بود؛ يعنى در روزگار سختى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان تحت تعقيب و آزار و اذيت مشركان مكه قرار گرفته بودند. امير مؤ منان از سر شانه پيامبر صلى الله عليه و آله بالا رفته و بتها را از بالاى كعبه به زير كشيد و همه آنها را در هم شكست .
ابن شاذان از على عليه السلام نقل كرده كه فرمود: روزگارى كه پيامبر صلى الله عليه و آله در منزل خديجه بود، مرا خواست و فرمود: على جان همراه من بيا. پس او مى رفت و من به دنبالش مى رفتم و كوچه هاى مكه را يكى پس از ديگرى پشت سر گذارديم تا كنار كعبه رسيديم و اين هنگامى بود كه خداوند چشم همه مردم را به خواب برده بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله به من فرمود: على جان ! عرض كردم : لبيك اى رسول خدا.
فرمود: على جان از سر شانه ام بالا برو. سپس خم شد و من بر شانه آن حضرت و به دستورش بتها را سرنگون ساختم ؛ به گونه اى كه سر بتها به سمت پايين قرار گرفت و هر دو از كعبه خارج شديم و به منزل خديجه باز گشتيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به من رو كرد و فرمود: اولين كسى كه بتها را شكست ، جد تو، ابراهيم خليل الرحمان بود، و سپس تو آخرين فردى هستى كه بتها را شكستى .
صبحگاه ، مردم مكه كه با بتهاى سرنگون شده رو به رو شدند، به يكديگر گفتند كسى جز محمد و عمو زاده اش جرئت انجام چنين كارى را به خدايان ما ندارد
احمد بن حنبل با آوردن همين ماجرا چنين اضافه مى كند: امير مؤ منان فرمود: پس از بالا رفتن از شانه پيامبر صلى الله عليه و آله خود را در چنان جايگاه بلند و مرتفعى يافتم كه اگر مى خواستم را به آسمان برسانم بر چنين كارى توانايى داشتم . پس بر بام كعبه رفتم و آن بت طلايى و مسينى را كه در بالاى كعبه آويزان شده بود، پس از تكان دادن به سمت راست و چپ و جلو و پشت ، از جاى خود بيرون آوردم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آن را به زير افكن . من نيز به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله آن بت را از فراز بام كعبه به زير افكندم و همانند ظرفهاى بلورين شكستم .
پس از انجام اين ماءموريت ، براى دور شدن از اطراف كعبه شتابان حركت كرديم تا مبادا كسى ما را مشاهده كند.
دوران جوانى.3  
پس از چند سال هجرت اجبارى از مكه ، بار ديگر پيامبر خدا و ياران ، با فتح مكه به سوى خانه خدا باز گشتند و در اين بار، پيامبر صلى الله عليه و آله از موضع قدرت در كنار كعبه سخن گفت : سپس به على عليه السلام دستور داد تا بتهاى كعبه را در هم بشكند
.
سعيد بن مسيب از ابو هريره نقل كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه به على فرمود: آيا اين بت را در بالاى كعبه نمى بينى ؟ گويد: عرض كردم : آرى اى رسول خدا. فرمود: من تو را بلند مى كنم تا آن را از جاى خود بيرون آوردى و به زير افكنى .
على گفت : اجازه دهيد تا من شما را براى چنين كارى بر شانه خود قرار دهم . پيامبر فرمود: به خدا سوگند، اگر ربيعه و مضر تلاش كنند كه عضوى از اعضاى مرا بردارند، بر چنين كارى توانايى نخواهند داشت . سپس فرمود: لحظه اى درنگ كن . آنگاه دست برد و دو پاى على را گرفت و از جاى بلندش كرد تا اينكه سفيدى زير بغلش نمايان شد. و فرمود: على جان چه مى بينى ؟
گفت : اكنون مى بينم كه خداوند مرا به وسيله تو شرافت داده است ، به گونه اى كه اگر بخواهم دستم را به آسمان برسانم خواهم توانست .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بت را از جاى خود بردار. امير مؤ منان به دستور پيامبر صلى الله عليه و آله عمل كرده و آن بت را از جاى خود كند و به زمين پرتاب كرد. در اين بين پيامبر صلى الله عليه و آله پاى على را رها كرد. على عليه السلام به زمين خورد و لبخندى زد. پيامبر صلى الله عليه و آله از علت خنده اش پرسيد. گفت از بالاى كعبه به زير افتادم در حالى كه هيچ گونه آسيبى به من نرسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چگونه آسيبى به تو برسد در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله تو را بالا برد و جبرئيل پايينت آورد.
در اين چند جريان نكات مهمى به چشم مى خورد كه عبارت اند از:
- مبارزه امير مؤ منان با خدايان قريش و و كفار مكه ، به دوران كودكى بلكه به دوران از تولد باز مى گردد و به همين جهت است كه وى نه تنها به بت شكن معروف گشت ، بلكه تمام مسلمانان اعتراف دارند كه امير مؤ منان لحظه اى براى بتها سجده نكرد.
- اين نكته نيز روشن شد كه به رغم مسلمان شدن بسيارى از خويشان و غير آنها، باز هم پيامبر صلى الله عليه و آله براى انجام چنين كارى به هيچ يك از آنان اطمينان نداشت و اگر هم به فرض اطمينان داشت ، مى دانست كه جرئت انجام چنين كارى را ندارند، بدين جهت توانايى انجام اين ماءموريت را فقط در شخص على عليه السلام مى ديد و از وى خواست تا شبانه به خانه خديجه رود و از آنجا با هم براى شكستن بتها به كعبه روند.
- با اين دشمن حدس زده بود كه بت شكنى فقط به دست على عليه السلام انجام شده ، اما به حسب ظاهر هيچ شاهد قطعى براى اين مسئله نداشت تا فشار خود را بر آن حضرت و امير مؤ منان بيش تر كند. اما وقتى به چنين كارى پى برد كه ديگر كار از كار گذشته و فتح مكه صورت گرفته بود؛ چرا كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز فتح مكه در برابر چشمان همه كفار قريش ، بار ديگر على را بالاى كعبه فرستاد و از او خواست تا معبودان قريش را در هم شكند و از بالاى كعبه به زير افكند. اينجا بود كه دشمن به خوبى دريافت كه اين همان كسى بود كه شبانه به كعبه مى آمده و خدايانشان را در هم مى شكسته است .
- چهارمين نكته اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله در تمام موارد از جمله فتح مكه سعى بر اين داشت تا جايگاه على را در بين امت و خصوصا پس از خود براى مردم بيش از پيش ‍ روشن كند. چنانچه از گفت و گوى آن حضرت با امير مؤ منان اين تلاش پى در پى به خوبى آشكار است .
- آخرين نكته اينكه على همانند جد خود، حضرت ابراهيم ، در برابر آزمون سخت بت شكنى پيروزمند و سرافراز كه با مطالعه تاريخ زندگى امير مؤ منان ، به ويژه پس از رحلت رسول خدا و عملكرد غلط مسلمانان در برابر به اهل بيت و به ويژه على عليه السلام كاملا بدين مسئله مى توان پى برد.

 ادامه مطلب در تاریخ ۱/۹/۱۳۸۶بروز میشود

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386ساعت 19:18  توسط حافظ | 
سخن از شخصيت بى مانند امير مؤ منان على عليه السلام است ؛ شخصيتى كه بشر با آن همه توصيفى كه تاكنون از او داشته است ، هنوز در حسرت دست يافت به حقيقت اوست . چهره مقدسى را كه زادگاهش خانه خدا و محل نشو و نمايش دامان نبى اكرم و وجود مقدسش آيينه تمام نماى پيامبران الاهى و نسخه دوم آخرين سفير خدا و به فرموده قرآن ، نفس و روح و جان محمد مصطفى بوده ، چگونه مى توان توصيفش كرد.
چه سخنى زيبنده مقام اوست در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله حقيقت او را مكتوم داشت و در پايان يك ماءموريت كه به استقبال وى شتافت ، چنين فرمود: اگر نمى ترسيدم كه گروهى از امت من سخنى را كه مسيحيان درباره عيساى مسيح گفته اند درباره تو بگويند، امروز در شاءن و منزلتت سخنى مى گفتم كه از كنار هر گروهى كه عبور كنى ، خاك زير پاى تو را براى تبرك برگيرند.
او محبوب ترين خلق خدا و مظهر كلمة الله الحسنى بود. او همانند پروردگارش با مؤ منان در كمال راءفت و رحمتت و با دشمنان خدا مظهر خشم و خشونت بود. او فرزند جبهه و جنگ و جهاد بود و از دوران كودكى فدايى و پشتيبان رسول الله صلى الله عليه و آله بود.
او پس از پيامبر صلى الله عليه و آله بيشترين رنج را ديد و خون دل فراوان خورد. او براى حفظ اسلام و وحدت مسلمانان از حق مسلم خود چشم پوشيد تا پيكره اسلام آسيب نبيند و بر تمام مصيبت هاى بى شمارش صبر پيشه كرد، همانند كسى كه در چشمش خار فرو رفته و در گلويش استخوان گير كرده است .
(1)
به يقين همين صبر و زيباى على عليه السلام بود كه ايمان و اخلاصش را تفسير نموده و وى را در تاريخ جاويد كرده است .
و در يك كلام على حقيقت جاويدى است كه به فرموده پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ كس جز خدا و رسولش او را نشناخت .
از اين روى با اعتراف و اقرار به عجز و ناتوانى خود در معرفى اين چهره محبوب خدا و رسول ، به جاى تحقيق درباره شناخت حقيقت اين مرد نامتناهى ، به سراغ گوشه اى از زندگى سياسى على عليه السلام رفته و آنها را شناسايى و سرمشق زندگى خود قرار دهيم .
نوشتار حاضر نتيجه تلاش چند ساله اى است كه بيشتر بخش هاى آن در مناسبت گوناگون در مجلات مختلف به چاپ رسيده است كه پس از باز بينى و پيرايش كاستيهاى آن در پنج فصل تنظيم ، و به شيفتگان مكتب علوى تقديم مى گردد.
به اميد اينكه به الهام گرفتن از روح بلند على عليه السلام بيشتر به رفتار علوى بپردازيم .
محمد جواد مروجى طبسى
 
18 شهريور 1382 / 13 رجب 1424 
فصل يكم : در مكه مكرمه 
در روزگارى كه شبه جزيره عرب را ظلمت جهل فرا گرفته و بر اثر عادات و رسمهاى جاهلى ، اخلاقى انسانى جاى خود را به خوى حيوانى داده بود؛ مكه در انتظار حادثه اى عظيم و رويدادى بزرگ بود. حادثه اى كه مى رفت انفجارى عظيم را در جهان هستى به وجود آورد؛ انفجار نور و غلبه آن بر تاريكى جهل .
آرى ، اين انفجار در وقتى روى داد كه جبرئيل بر فراز كوه نور فرود آمد، با آوردن پيام اقراء باسم ربك الذى خلق وحى الاهى را بر قلب نازنين خاتم الانبيا فرود آورد.
در آن روز شهر مكه فضاى ديگرى گرفته بود. با آمدن رسالت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله بشر در آستانه تحولى عظيم قرار گرفت . اسلام آمد تا به كالبد بى جان و روح بشر حيات تازه بخشد و او را از تاريكيها و گمراهيها برهاند.
اينك پيامبر اسلام با بار رسالت ، از غار حرا پايين آمده تا به كمك نخستين يار خود، اين بار عظيم را به سر حد منزل برساند.
اين يار ديرين و اين چهره محبوب كسى جز پسر ابوطالب نبود كه پيامبر صلى الله عليه و آله و او را از پيش براى چنين روزگار سختى آماده كرده . على كه در آن روز ده سال بيش ‍ نداشت ، با پذيرفتن دعوت ويژه رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد صحنه سياست شد. سيزده سال تمام در مكه دوشادوش پيامبر تلاشهاى فراوانى را انجام داد. در اين فصل به چند مورد از اين تلاشهاى خالصانه اشاره مى كنيم .
الف . پيشتازى در اسلام
 
يكى از امتيازات بزرگ مسلمانان صدر اسلام ، سابقه افراد در پيشى گرفتن بر اسلام بود. بدين جهت برخى در جلوى نام عده اى از مسلمانان كه در مكه اسلام آوردند. شماره گذارى كرده اند؛ براى مثال گفته شده كه نخستين مسلمان ، على عليه السلام و سپس خديجه و جعفر و پس از او زيد و... بودند (2) و يا اينكه طبرى درباره اسلام عمر بن خطاب گفته است كه وى پس از 45 مرد و 21 زن اسلام آورده است . (3)
چون مسئله پيشتازى على عليه السلام در اسلام يكى از بزرگ ترين امتيازات او به شمار مى آيد، بدين جهت اين مسئله مورد نقص و ايراد برخى از دشمنان قرار گرفته است كه در زير به بررسى اين مسئله خواهيم پرداخت .
هنوز ده سال از عمر شريف و پر بركت امير مؤ منان نگذشته بود كه نبوت حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله آغاز شد. على عليه السلام از همان ابتداى امر، با تسليم در برابر اراده و فرمان خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله ، به عنوان ياورى با كفايت و بازويى محكم و سربازى فداكار و جان به كف و نماينده اى امين و صادق در كنار آن حضرت قرار گرفت .
به عقيده تمام مورخان شيعه و سنى ، على بن ابى طالب عليه السلام نخستين كسى بود كه به پيامبر صلى الله عليه و آله ايمان آورد. شيخ مفيد مى نويسد: او اولين كسى بود كه به خدا و رسولش ايمان آورد و اولين جنس ذكورى بود كه پيامبر صلى الله عليه و آله او را به اسلام دعوت كرد و وى نيز اجابت نمود.
(4)
به دنبال اين اقدام صادقانه از سوى امير مؤ منان ، پيامبر صلى الله عليه و آله در گفتارى صريح و آشكار، نشان پيشتازى در اسلام را به وى داد و چنين فرمود: يا على اءنت اءول المسلمين اسلاما و اءول المؤ منين ايمانا ؛اى على تو اولين مسلمان و اولين مؤ منان هستى . (5) و در جاى ديگر نيز فرموده است : على اءول من آمن و صدقنى ؛ على نخستين كسى بود كه به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد. (6)
صحابه و تابعين پيامبر صلى الله عليه و آله نيز در پاسخ پرسشهاى فراوان مردم ضمن بيان واقعيت ، على بن ابى طالب را نخستين مسلمان معرفى مى كردند. از جمله يارانى كه بى پرده سخن گفته اند: سلمان فارسى ، ابوذر غفارى ، مقداد، عمار، زيد بن صوحان ، حذيقه بن اليمان ، ابو الهيثم بن تيهان ، خزيمة بن ثابت ، ابو ايوب انصارى ، ابو سعيد خدرى ، ابو رافع ، سعد بن ابى وقاص ، ابو موسى اشعرى ، انس بن مالك ، ابو الطفيل ، جبير بن مطعم ، عمرو بن حمق خزاعى ، حبه عرنى ، جابر حضرمى ، حارث اعور، عبايه اءسدى ، مالك بن الحويرث ، قثم بن العباس ، سعد بن قيس ، مالك اءشتر، هاشم بن عتبه ، محمد بن كعب و... بود. (7)
تلاشهاى ناموفق دشمنان 
همين امر سبب شد كه برخى از روى كينه و دشمنى با على و عده اى از روى عدم درك و آگاهى از اينكه ديده اند چنين افتخارى نصيب وى گشته ، سخت به وحشت افتاده اند. بدين جهت دست به تلاشهاى ناموفقى زده اند تا به خيال خود اين گوى را از دست على بربايند. اينك به برخى از اين تلاشها اشاره مى كنيم :
1. سبقت ابوبكر بر اسلام
 
برخى به پيروى از روايت ابوهريره و شعر حسان بن ثابت بر اين باورند كه ابوبكر اولين مسلمان بوده ، نه على !
پاسخ مى دهيم : سعد بن ابى وقاص با اينكه رابطه خوبى با امير مؤ منان نداشته ، اما در برابر سؤ الى كه از وى شده بود كه آيا پيش از همه شما، ابوبكر اسلام آورد، گفت : خير. پيش از ابوبكر پنجاه نفر اسلام آوردند.
(8)
افزون بر اين ، ابن شهراشوب ضمن رد چنين رواياتى مى نويسد: فاما شعر حسان باءن اءبابكر اول من اءسلم فهو شاعر و عناده لعلى ظاهر، و اءما رواية ابى هريره فهو من الخاذلين و قد ضربه عمر بالدرة لكثرة روايته و قال انه كذوب ؛ اما سروده حسان كه در آن مى گويد: ابوبكر نخستين مسلمان بوده است ، صحيح نيست ، چرا كه حسان فردى شاعر است و عناد و مخالفت او با على بن ابى طالب آشكار است ، و اما رويت ابو هريره ، باز هم از درجه اعتبار ساقط است ؛ چرا كه او از كسانى بوده كه مردم را از پيروى على نهى مى كرده و وى كسى بود كه عمر او را به خاطر رواياتش با تازيانه زده است و درباره اش گفت : بسيار دروغ مى گويد. (9)
ديگر آنكه چه اظهار نظر بيهوده اى است در حالى كه خود ابوبكر، بر پيش گرفتن على بر او در اسلام اسفناك بوده و پيوسته مى گفت :اى كاش من اولين كسى بودم كه به پيامبر ايمان مى آوردم !
ابو ذرعه دمشقى و ابو اسحاق ثعلبى نقل مى كنند كه : ابوبكر مى گفت : يا اءسفى على ساعة تقدمنى فيها على بن ابى طالب ، فلو سبقته لكان لى سابقة الاسلام چه بسيار جاى تاءسف است بر آن ساعتى كه على بن ابى طالب در اسلام بر من پيشى گرفت كه اگر من در آن لحظه بر او پيشى گرفته بودم ، گوى سبقت در اسلام را من برده بودم .
(10)
برخى ديگر همانند محب الدين طبرى در ذخاير العقبى ضمن بيان اين نكته كه امير مؤ منان نخستين مسلمان بوده است ، در عين حال نتوانسته از كنار گفته هايى كه در آن از تقدم اسلام ابوبكر سخن به ميان آمده است به سادگى بگذرد. از اين روى ضمن تاءييد آن گفته ها به توجيه پرداخته است . وى آنها را حمل بر اين كرده كه ابوبكر نخستين كسى بود كه اسلام خود را اظهار كرد و على اولين كسى بود كه اسلام را پذيرفت ! سپس تفصيل در اين بحث را به كتاب ديگرش به نام الرياض النضرة ارجاع مى دهد. (11)
حال از محب الدين بايد پرسيد كه ايشان با رواياتى كه خود او آورده كه همگى تصريح دارد بر اينكه آن حضرت نخستين كسى بود كه نماز خوانده است چه مى كند و چه جوابى مى دهد. و نيز به سه روايتى كه خود او از عمر و احمد نقل كرده كه امير مؤ منان فرمود: عبدت الله من قبل اءن يعبده اءحد من هذه الامة خمس سنين ؛ (12) من پنج سال پيش ‍ از ديگران به عبادت خدا پرداختم ، يا اينكه فرمود: صليت قبل اءن يصلى الناس سبع سنين ؛ (13) من هفت سال پيش از ديگران نماز گذاردم ، چه پاسخى آماده كرده است . آيا كسى كه پنج يا هفت سال پيش از ديگران به نماز پرداخته ، اسلام خود را هنوز اظهار نكرده ، اما ابوبكر كه پس از هفت سال مسلمان شده ، نخستين نفرى بوده كه اسلام خود را آشكار كرده است ؟! آيا اين توجيه از چنين فردى قابل پذيرش است .
اگر گفته شود كه ممكن است امير مؤ منان در اين چند سال نماز خود را در پنهانى مى خوانده است ، پاسخ مى دهيم : بر فرض كه در سه سال اول از آغاز بعثت كه در آن روزگار دعوت علنى نبوده امام چنين مى كرده ، اما در چهار سال بعد دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله به اسلام علنى و آشكار بوده است . آيا در آن روزها باز هم امام در پنهان نماز مى خوانده است ؟
0افزون بر اين ، تاريخ شهادت مى دهد كه در آن روزهايى كه هيچ مسلمانى در جزيرة العرب جز پيامبر و على و خديجه وجود نداشته اينان در مسجد الحرام نماز جماعت داشته اند.
يحيى بن عفيف از پدرش نقل مى كند كه وى مى گفت : پيش از آنكه دعوت پيامبر علنى گردد، روزى در مكه در كنار عباس فرزند عبدالمطلب نشسته بودم . در اين بين جوانى وارد مسجد الحرام شد. ابتدا نگاهى به آسمان كرد؛ آفتاب حلقه زده بود، آنگاه رو به كعبه نموده براى نماز از جاى برخاست . سپس كودكى از راه رسيد و در طرف راست آن جوان قرار گرفت و پس از او بانويى از راه رسيد و در پشت سر آن جوان ايستاد.
پس آن جوان خم شد (به ركوع رفت ) و آن دو به نيز خم شدند؛ جوان سر برداشت ، آن دو نيز سر برداشتند؛ جوان سر به سجده گذارد، آن دو نيز سر به سجده گذاردند.
به عباس گفتم : اى عباس ، من امر بسيار بزرگى را مى بينم !
عباس گفت : آرى امر عجيبى است . سپس افزود: آيا مى دانى اين جوان كيست ؟ اين محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب ، فرزند برادر من است . آيا مى دانى آن پسر كيست ؟ آن كودك ، على بن ابى طالب فرزند برادر من است . آيا مى دانى آن زن كيست ؟ اين خديجه دختر خويلد است . برادر زاده ام محمد صلى الله عليه و آله به من خبر داد كه خدايش ، خداى آسمانها و زمين ، او را به اين دينى كه اكنون بر آن است ، دستور داده . به خدا قسم بر روى اين زمين كسى جز اين سه نفر بر اين دين نيستند!
(14)

ادامه این مطلب در تاریخ ۲۶/۸/۱۳۸۶ به روز می شود

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 22:30  توسط حافظ | 
خطبه بدون نقطه امیر المومنین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آبان1386ساعت 23:42  توسط حافظ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره ما
اين وبلاگ تنها بمنظور آگاهي بيشتر بچه شيعه ها در مورد آن خلفاي به ناحق است

ياران ديرين
ابولولو
سید محمد جواد ذاکر
سید
مجنون الحسین
خرابات نشین
سید امیر حسین میر حسینی
سید امیر حسین میر حسینی
سایت مداحی
دیوونه سید
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
ياران ما
سید
ابولولو
یا حسین
یا ابوالفضل
دیوونه سید
خرابات نشین
وبلاگ مداحی
شاهكار عشق
تا جمعه ظهور
ارباب لب تشنه
مجنون الحسین
عمر-310
عاشقان امیر المومنین
هما راضی
سید محمد جواد ذاکر
سید امیر حسین میر حسینی
هیئت اینترنتی محبان اهلبیت
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
گلزار قدس شیعه
ماه بني هاشم
حيدر كرار علي ادركني
حقانيت ولايت اميرالمؤمنين
هيئت سائلين الزهرا
مصائب بی بی دو عالم
گدايان فاطمه سلام الله عليه
بدعتهاي عمر(لعنه الله عليه)
سید امیر حسین میر حسینی
لا اله الا الله
شاید این جمعه بیاید شاید
ذاكر عشق آسماني
دوستي مؤمنين
پايگاه اطلاع رساني ابولؤلؤ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان